خواب نمیبـرد مـرا،یـار نمیخــرد مـرا
مرگ نمیـدرد مـرا، آه چه بی بها شـدم
#عباس_معروفی
یادش بخیراین شعر
یادم نمیکنی و زیادم نمیروی
یادت بخیر یار فراموش کار من :)
یادش بخیراین شعر
یادم نمیکنی و زیادم نمیروی
یادت بخیر یار فراموش کار من :)
وقتی میخوایم به دروغامون اقرار کنیم و حقیقت رو بگیم شجاعتش رو نداریم ودو دل هستیم
و اون زمان تردید طولانی حتی یه لحظه بهت اجازه نمیده که حقیقت رو بگی
دروغ مثل یه گلوله برف بزرگ میشه و بزرگ میشه تا لحظه ای که اونقدر بزرگ شده که مثل یه بهمن از کنترل خارج شده پس به همین دلیل بخاطر گذشت زمان گفتن حقیقت سخت تر میشه...
شاید بخاطر همون تردید و دو دلیمون باشه که یه ادمایی رو تو زندگیمون نگه میداریم و حقیقت رو بهشون نمیگیم نمیگیم که تو زندگی ما جایی ندارن و وقتی که نگاه میکنیم اون دروغها و تردید برای گفتن حقایق زندگی جفتمون رو نابود کرده
کاش همیشه حقایق رو بگیم( بگید /بگن /بگه/بگی/ بگم) :)
ما دوست داشتیم همدیگه رو خوشحال کنیم
دوست داشتیم همدیگه رو دوست داشته باشیم
دوست داشتیم همدیگه رو سالم /سلامت /شاد ودر اوج و بی دغدغه ببینیم
ما به همدیگه زخم میزدیم قلبای هموبغضای همو میشکوندیم ولی خب دوست داشتیم همو؟
اگه همو دوست نداشتیمم بدون هم نمیتونستیم اون بدون من من بدون اون ما بدون هم
انگار یه چیزی کم میشد که جاش پرنمیشد..
خسته میشدیم از هم
دوری میکردیم از هم ولی ...
باهم برا فردا ها نقشه میکشیدیم به محالیتش تف مینداختیمو فقط و فقط میخواستیم همو خوشحال ببینیم
مشکلات زیاد بود اون بالا بالا ها بهتر ازما خیلیا بودن حسرت میخوردیم حسادت میکردیم ولی مگه مهم بود؟ نبود د نبود
بازم میدوییدیم واسه حال خوب هم کارها میکردیم حماقتا میکردیم جامیموندیم جا میزدیم فرار میکردیم..
قصه ما بودیم مایی که خوشحال شدنی نبود مایی که بلد نبودیم خوشحال کنه بلدنبودحالش خوش شه
دیرفهمیدیم ولی زود تصمیم گرفتیم و دست کشیدیم
زخمایی که به هم زدیم رو فراموش کردیم قلبایی که شکسته بودیم رو به هم برگردوندیم دست کشیدیم دست برداشتیم چمدونای رفتن رو پر کردیم و هرکدوم راه خودمون رو رفتیم
"من که گفته بودم دارم میرم گفتم که میرم و رفتم "